بهزیستی نوشته بود: .... به یاد حسین پناهی خدایش بیامرزد نوروز امسال تجربه جالبی بود از یک رو نبودن همسرم و مسافرتش که خوب بدون اغراق برای من سخت بود چون بعد از ازدواجمون اولین باری بود که از هم جدا می شدیم . از این بایت تجربه جالبی بود چون گویا در نبود کسی وجودش بیشتر احساس میشه این احتمالن بر می گرده به این ویژگی انسان که به اون عادت می گویند . عادت در ذات خودش هم میتونه بد باشه هم خوب اما در روابط انسانی گویا تاثیر بدش بیشتره چون شما وقتی به بودن با یک عزیز و کسی که دوست دارید عادت می کنید براتون مشکله که حس نبودنش رو درک کنید و تازه وقتی اون نیست متوجه می شید دنیای پیرامون شما از یک حقیقت خالی شده متوجه می شید اون فرد بخش جدا ناپذیری از شماست و نمی تونید بدون اون مثل گذشته باشید اون وقته که هر چه بیشتر به تاثیر بودن اون فرد در زندگیتون پی می برید . در کنار این موضوع بخش جالب دیگرش مسافرت به جنوب بود و دیدار دوستان قدیمی که بدون شک بهترین قسمت مسافرت بود دیدن امید - سعید - رضا و حسین ( این دو تای آخر پسر عمه هام هستند ) . چقدر دلم براشون تنگ شده بود با دیدن تک تک اونها بخشی از بهترین خاطرات زندگیم برام مرور شد و چقدر ممنونم بخاطر داشتن این دوستهای خوب روزی که با سعید و امید بودم تمام لحظاتش برام شادی آور بود . حسین که بعد از 4 سال میدیدمش و چقدر حسرت خوردم که چرا این چند سال چندان از هم خبر نداشتیم حسینی که 5 سال از سخترین و البته بهترین سالهای زندگی نزدیکترین کس به من بوده خوشحالم که این موضوع رو زود فهمیدم پیش از اینکه دیر بشه . رضا هم همینطور دیدن رضا یعنی یادآوری کل دوران کودکی و قتی پای درد و دلش نشستم و دیدم که پشت اون خنده ها و شوخیهای همیشگی یه غمی داره که من تا الان ازش بی خبر بودم به خودم گفتم ای دل غافل به تو هم می گن رفیق امیدوارم از این به بعد بتونم رفیق خوبی براشون باشم . یا حق معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه س ، یارب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن یار سفر کرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت دوباره سلام بعد از یک دوره غیبت باز اومدم با شروع سال نو و با تغییر قیافه وبلاگ . امیدوارم دیگه غیبت نکنم .. در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم . در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود . در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند . در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن . در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد . در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم ، دوست داشته باشیم . در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند . در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است . در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب . در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید . در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد ، بخورد . در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است . در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود . در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است . در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست . مرداد ماه برای ما بهار است ! آغاز است ... اگر نبودی نمی آموختم لذت نوشتن بر برگ ها شوق اندیشیدن به رنگها و زیبایی دوست داشتن را ..... برای دایی اسی مهربان که دیگر درد مجال به خنده هایش نمی دهد .... مادر بزرگ ؟ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خورده ام ! من چشم خورده ام ! من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زنده گانی ام ! امروز الی گفت : چند وقتیه دیگه چیزی تو وبلاگ نمی نویسی گفتم : حسش نیست اما وقتی تو بخواهی حسش هم می آد .... بانوی رودها و چشمه ها ! به شبنم سرخ قسمت می دهم که از آوازهای آزادی تنها تو باران و بهاران را زمزمه کن بشارتی اگر رسید کنار من بنشین خواهی شنید که صدای بلند عشق چه مفهوم ساده ای دارد . برای تیام .... ... بهار زندگیم بهار اوو ی با گل گندم مو تهنا و درد و دل مندم شو و روز دل چینو ایناله تا که چی ناله داغ دلدارم گل بوستون تی مو دی خاره مه و استاره نی به شوگارم بهارم زرده ز جون سیروم خوت ایدونی به تو دلگیروم مندم خوم تک داغ دیر زیک داغ دیر ز یک کرده دی پیرم مو چی مجنون سینه چاکم سیت مثه لیلی کر هلاکم سیت ایر عهد دنیا تو خواستی مو ایبستم اگر کوه قافه تو خواستی شکستم قسم به هر کی که ایپرستی قسم ایخوروم دوور هلاکم سیت ... دو روز پیش همین جور که تو اداره نشسته بودم تو فکر ماجرای سریال لاست بودم با خودم فکر کردم اگر واقعا این اتفاق رخ میداد اون جزیره عجیب کجا می تونست باشه ؟ و چون من آدمی علاقه مند به جغرافیا و گردشگری می باشم فورا بار و بندیلم رو برداشتم بغچم رو زدم زیر بغل راه افتادم برم سراغ گوگل ارث رفیقم این نرم افزار بدون شک بزرگترین سرگرمیه منه .. خلاصه راه افتادیم و رفتیم و رفتیم و هزاران مایل دورتر از وطن عزیز در وسط اقیانوس و جایی هزاران مایل دورتر از خشکیهای دیگر جزیره ای یافتم .... اگر کره زمین را به گونه ای نگاه کنید که کاملا پوشیده از آب باشه یعنی از اون طرفی که خشکی وجود نداره در وسط این بخش از کره زمین یعنی همین نیمه آبی جزیره ای وجود داره که به اون تا هیتی می گویند که جزو مستعمرات فرانسه است . این جزیره بدون شک یکی از بهشتهای گردشگری روی زمینه جزیره ای کوچک با سواحل بسیار زیبا و کوههای سر به فلک کشیده یه نگاهی بهش بندازید جالبه .. راستی اگه هوس کردین برین از تهران تا اونجا 38 ساعت با هواپیما طول میکشه 4 تا هواپیما هم باید عوض کنید .. نزدیکترین جای معروف به اونجا لس آنجلسه با حدود 6500 کیلومتر فاصله خوش بگذره ... "این روزها که با نزدیک شدن بهار قاعدتا باید صدای پای عمونوروز بیاد مثل اینکه گوشهای ما عیب کرده که صداش نمیاد شایده اصلا عمو نوروز خوابش برده یا اصلا حال نداره بیاد هیچ نشونی که فعلا ازش نیست " امروز صبح توی این فکر بودم که یکهو از خیابان صدای ساز و دهل بلند شد و انگار عمو نوروز اعلام کرد که نه بابا نه تو کر هستی نه من بیخیال اما عیب و اشکالش کجاست که بهار دیگه مثل گذشته نیست شایدم عیب از ماست که دیگه رمقی برای بهار نگذاشتیم . عیب شهر های بزرگ که همش ماشینه و ساختمون و سنگ و سیمان همینه اومدن بها راونقدر که در روستا ها و شهرهای کوچک نمود داره اینجا نداره راستی چه لذتی داره دیدن شکوفه های تازه رس دیروز الی موقع برگشتن خونه با شوق زیاد یه درخت کوچولو رو نشونم داد که شکوفه های خوشگلی داشت و چقدر دلبرانه بود این شکوفه های زیبا ای کاش شهر های بزرگ هیچ وقت اینگونه ساخته نمی شدن .... از اتفاقات خیلی خیلی خوب توی این مدت این بوده که الی بلا خره تصمیم گرفت دنیال اون رشته ای بره که علاقه داره دنبال اون چیزی که دوست داره خیلی براش خوشحالم آخه فکر کنم همه می دونن که فرصت زندگی تنها یکباره و هیفه که آدمی که امکانش رو داره دنبال علاقش نره چون یهو چشماشو باز میکنه می بینه عمرش رفته و آخرش هم هیچ . امیدارم اینجوری بتونه رضایت خاطر خودش رو فراهم کنه راستش بعضی وقتها فکر می کنم اگر امکانش بود شاید منم دنبال دکتری می رفتم البته شاید الان که امکانش نیست یه چیز دیگه ای که این روزها بهش فکر می کنم حقه حق من - شما همه اصولا تعریف حق برای هر کسی چیه چجوری میشه یه مرز مشخص براش تعریف کرد که خواستن حق نشه خودخواهی یا مثلا نشه اجحاف حق دیگران فکر نمی کنم پاسخ روشنی جامعه ما و خود ما الان براش داشته باشیم چون اگه داشتیم که وضع جامعه اینجوری نبود . زاهدا من که خراباتی و مستم به توچه... ساغروباده و بد بر سر دستم به توچه... تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟! من اگر گوشه میخانه نشستم به توچه... بغض کن ای دل ای دل آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند توکه خشکی چه به من من که تر هستم به توچه... یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم جان من و جان تو گویی که یکی بوده است سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم رفتم بر درویشی گفتا که خدایا یارت گویی ز دعای او شد چون تو شهی یارم گرد دل من جانا دزدیده همی گردی دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم
به نام چاشنی بخش زبانها
حلاوت سنج معنی در بیانها
شکرپاش زبانهای شکر ریز
به شیرین نکتههای حالت انگیز
به شهدی داده خوبان را شکر خند
که دل با دل تواند داد پیوند
نهاد از آتشی بر عاشقان داغ
که داغ او زند صد طعنه بر باغ
یکی را ساخت شیرین کار و طناز
که شیرین تو شیرین ناز کن ناز
یکی را تیشهای بر سر فرستاد
که جان میکن که فرهادی تو فرهاد
یکی را کرد مجنون مشوش
به لیلی داد زنجیرش که میکش
به هر ناچیز چیزی او دهد او
عزیزان را عزیزی او دهد او
مبادا آنکه او کس را کند خوار
که خوار او شدن کاریست دشوار
گرت عزت دهد رو ناز میکن
و گرنه چشم حسرت باز میکن
چو خواهد کس به سختی شب کند روز
ازو راحت رمد چون آهو از یوز
وگر خواهد که با راحت فتد کار
نهد پا بر سر تخت از سردار
بلند آن سر که او خواهد بلندش
نژند آن دل که او خواهد نژندش
به سنگی بخشد آنسان اعتباری
که بر تاجش نشاند تاجداری
به خاک تیرهای بخشد عطایش
چنان قدری که گردد دیده جایش
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره
| Design By : Pars Skin |
